خوب بچه هاي گل سلام
من دوباره اومدم منتها ديگه ميخوام شروع كنم به كار كردن روي موضوع وبلاگ...
الان هم مي خوام شروع كنم به اولين مرحله ...
قبل از بيان، قابل ذكر است كه كليه مطالب بر گرفته از كتاب
النجم الثاقب(تاليف: ثقة المحدثين حاج ميرزا حسين طبرسي نوري رحمة الله عليه)
مي باشد كه اين كتاب نيز مجموعه اي كامل از احاديث معتبر در احوالات حضرت ولي عصر (عجل الله تعالي فرجه الشريف) مي باشد.
مجملي بر ولادت حضرت ولي عصر(عجل الله تعالي فرجه الشريف)
روايـت است از بشر بن سليمان نخاس (برده فروش) كـه از نسـل ابي ايـوب انصـاري و از مواليـان حضـرت امـام علي نقي و امام حسن عسكري(عليهما السلام) و همسايه ايشان در سر من رأي بود، كه : 
((كافور خادم نزد ما آمد و گفـت: مولاي مـا حضرت ابي الحسـن علي بن محمـد (عليهما السلام) تـو را به نـزد خـود مي خواند.))
پس رفتم به نزد آن حضرت، چون نشستم، فرمود: ((اي بشر! تو از اولاد انصاري و اين موالات و دوستي ما، مدام در ميان شما بوده، و به ميراث مي بريد خلف شما از سلف شما اين دوستي و محبت را، شما ثقات و معتمدان ما اهل بيتيد، و من پسنده كننده و بزرگوار كننده ام تو را به فضيلتي كه به آن پيشي گيري بر شيعه در پيروي كردن آن، تو را به سرّي و رازي مطلع ميكنم و ميفرستم تو را به خريدن كنيزي 
پس نوشت آن حضرت نامه لطيفي به خط رومي و زبان رومي و مهر بر آن زد از انگشتر خود و دستارچه زردي بيرون آورد كه آن ۲۲۰ اشرفي بود، و فرمود:((بگير اين ۲۲۰ اشرفي را و توجه نما، با اين زر به بغداد و در معبر فرات، حاضر شو كه در در اين چاشتگاه، زورقي چند، خواهد رسيد كه اسيران در آن باشند و خواهي ديد در آنها كنيزان را و خواهي يافت طوايف خريداران از وكلاي قايد بر آن، بني عباس و اندكي از جوانان عرب را 
چون اين را ببيني از دور نظر انداز آن شخصي كه او را عمرو بن يزيد نخاس مي نامند در تمام روز، تا آنكه ظاهر سازد براي مشتريان كنيزكي كه صفتش چنين و چنان باشد و دو جامه حرير محكم بافته، در بر او باشد و آن كنيز إبا كند از آنكه او را بر خريداران عرض كنند كه او را نظر كنند و إبا كند از دست گذاردن خواهنده بر او و منقاد نشود آن را كه اراده لمس او كرده و بشنوي آواز او را به زبان رومي در پس پرده رقيقي كه چيزي ميگويد، و بدان كه ميگويد:((واي كه پرده عفتم دريده شد!))
پس يكي از خريداران گويد كه :((اين كنيز، بر من باشد به سيصد اشرفي كه عفت او بر رغبت من افزوده))
پس به او به زبان عربي بگويد:((اگر در آيي به زيّ سليمان بن داوود و به حشمت ملك او، مرا در تو رغبتي پيدا نشود پس بر مآل خود بترس.))
پس آن برده فروش مي گويد:(( چاره چيست و از فروختن تو چاره اي نيست.))
آن كنيز مي گويد:(( چه تعجيل مي كني و البته بايد مشتري به هم رسد كه دل من به او ميل كند و اعتماد بر وفا و ديانت او داشته باشم.))
پس در اين وقت تو برخيز و برو نزد عمرو بن يزيد برده فروش و به او بگو كه: (( با من مكتوبي است كه يكي از اشراف از روي ملاطفت نوشته به زبان و خط رومي و وصف كرده در آن نامه، كرم و وفا و بزرگواري و سخاوت خود را، پس اين نامه را به آن كنيز ده كه در اخلاق و اوصاف نامه، تأمّل نمايد. اگر ميل نمود به او، و راضي شد به او، پس من وكيل اويم در خريدن آن كنيز از تو.))
بشر بن سليمان گفت: پس من امتثال نمودم تمام آنچه را كه معيـّن كرده بود براي من، مولايم ابوالحسن(عليه السلام) در امر آن كنيز.













((خسیس نباش واسه ظهورش صلوات بفرست))
ادامه دارد...